مهمانی به صرف لبخند

می آیی یک لبخند مهمان من باشی؟

Say something about this

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی

باطل عمر آن دم است باقی ایام هست

  
نویسنده : مهدیس ; ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

ترم 8 ! ما داریم میایم !

یک ساعت و نیم پیش آخرین امتحان این ترم و دادم رفت ... آخییییش اوه

ولی نه ! ناراحت اون نفس راحت هنوز در نیومده در نطفه خفه شد ! باید برگردم خونه قبلیمون نمی دونم کارامون اونجا چقدر طول می کشه و کی می تونیم به خونه جدید نقل مکان کنیم . قرار شد خونه جدیدو با وسایل نو افتتاح کنیم . حدودا نصف وسایلو خریدیم و چیدیم اما بازم کلی خرید و کلی کار مونده . حالا حالاها مونده تا یه نفس راحت عمیق درست و حسابی بکشم ...

_ سخت نگیر ! به افتخار تموم شدن امتحانات یه نفس عمیق بکش !

  
نویسنده : مهدیس ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

هوراااااا امتحانمو خوب دادم!

 دیشب (شب امتحان عملیات واحد ) مکالمه اس ام اسی من و نیلوفر :

من: بیا قبل از خواب واسه هم موج مثبت بفرستیم

نیلوفر: عزیزم مطمئنم که فردا امتحانو خوب میدیم و سوالا خیلی آسونه . من که لا اقل 15 میشم تو هم که 16 رو شاخته .

من: ای جان! میگم نظرت چیه بعد امتحان به استاد پیشنهاد بدیم کلاس حل تمرین عملیات1  ترم بعدو نوبتی به ما بسپره؟ البته اگه خودش زودتر این پیشنهادو به ما نداد عینک

نیلوفر: موافقم . حل تمرین عملیات1 می ذاریم یه جلسه تو یه جلسه من واسه این بیچاره هایی که این ترم افتادن نیشخند

  
نویسنده : مهدیس ; ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠
تگ ها : مهندس مهدیس

یه امشب شب عشقه

یه امشب شب عشقه همین امشبُ داریم

چرا قصه دردُ واسه فردا نذاریم

این آواز یه رویای قدیمی رو به خاطرم میاره . تو رویا یه خونه قدیمی و بزرگ ایرونی بود از اون خونه ها که اتاقای پنجدری دارن . با یه حیاط بزرگ و باصفا . پر از گل و درخت . و یه حوض آبی با فواره و ماهی های قرمز . توی حوض حتما چند تا هندونه بود و اطرافش سینی های بزرگ میوه . انگور و سیب و انار و ...

زمونه رنگارنگه شب و روزش یکی نیست

خوشیش دووم نداره غمش همیشگی نیست

اگه فردا برامون پر از صلح و صفا بود

چه خوب بود که تو دنیا یه فردا مال ما بود

من دیدم پدربزرگ و مادربزرگ پیر با بچه ها و نوه ها و عروسا و داماداشون دور هم جمع شدن تا یه شب قشنگ ایرونی رو جشن بگیرن . من لبخند مادربزرگ رو دیدم وقتی کنار سماور روی تخت چوبی حیاط نشسته بود و تو فنجونا چای می ریخت . صدای پدربزرگ رو شنیدم که برای همه نوبتی حافظ می خوند ...

پی نوشت : این رویای قدیمی منه . قرار بود شب یلدا پستش کنم که یادم رفت .


  
نویسنده : مهدیس ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

لذت زندگی

لذت زندگی شاید همین باشه که من امتحانمو خوب دادم و بعدش همراه دوستم به یک پیاده روی طولانی رفتم و تو راه برگشتن به خونه واسه مامانم گل نرگس خریدم  و اونم غذای مورد علاقه مو برام پخت و خلاصه همدیگه رو سورپرایز کردیم ...

لذت زندگی شاید همین باشه . همین که امروز از خودت ، از کارت ، از زندگی راضی باشی .

  
نویسنده : مهدیس ; ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

گاهی کمی غر لازم است !

- درصد ترکیب یکی از محصولات پایین برج و اشتباهی بالای برج گذاشتم سه صفحه محاسباتم اشتباه دراومد .

- یک روز کامل سر حل یک دونه مسئله عملیات واحد نشستم فکر کن !

- سه ساعت تمام سه تایی ( من+فرح+فیروزه) یک دونه مسئله ترمو حل کردیم !

- من حاضرم کل سوالات امتحان جوابشون سخت و کوتاه باشه ولی آسون و طولانی نباشهگریه

 

  
نویسنده : مهدیس ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠
تگ ها : مهندس مهدیس

← صفحه بعد