مهدیس

پروفایل من
نویسنده
مهدیس
آرشیو وبلاگ
      مهمانی به صرف لبخند (می آیی یک لبخند مهمان من باشی؟)
نمودار زندگی نویسنده: مهدیس - دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

استاد مشغول پیدا کردن عددی از دل یه نمودار خط خطی و شلوغه . پنجره های رو به دریاچه بازن . باد کولی از فراز درختان نارنج اطراف دانشگاه عبور می کنه و صدای سردش شیشه های کلاس و می لرزونه . خطوط نمودار و دنبال می کنم و می رسم به تک صندلی خالی گوشه کلاس ... تو شاید یادت نباشه اما من خوب خاطرم مونده روزی که امتحان آزمایشگاه داشتیم و تو با صدای بلند فکر کرده بودی:  یعنی میشه هشت ترم تموم شه ؟ و من با تعجب سرمو از برگه های گزارش کار گرفتم بالا و نگات کردم بعد تو یه جوری لبخند زدی که من هیچ وقت نتونم فراموش کنم ... دستای سرد باد عطر بهارنارنج و می پاشن تو کلاس . یاد لحظه ای می افتم که تو بیمارستان رو تختت نشسته بودم و تو دست سردمو گرفت بودی و با همون لبخند گفتی خوش به حالت چقدر دستت خنکه ...

بعدش من با یه لبخند گنده و گذاشتن رنگ رژ سرخابیم روی لپت ازت خداحافظی کرده بودم ... تا وقتی که پشت چراغ قرمز چشمم به اسم بالای گنبد افتاد و یه جوری که هیشکی نشنوه خطاب بهش فریاد زدم : نمی بینی چقدر جوونه ؟  خب معجزه کن . تو که می تونی ...

باد کولی می کوبه تو صورتم می پیچه لای موهام توی چشمام ...  استاد حضور و غیاب می کنه . اسم خودمو که می شنوم دستای بادو می گیرم و از این راه دور بر می گردم . با چشمانی پر از اشک و دستانی پر از عطر شکوفه های نارنج میگم که حاضرم . میگم که همینجام . سر کلاس عملیات . میون واقعیت های زندگی .

  نظرات ()
روزهای روشن نویسنده: مهدیس - شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱

این روزگار خوب منه که می گذره ... شبی که به عروسی دوست صمیمیم رفتم ، روزی که دوستای خونوادگیمون از شهر محل سکونت قبلیمون به خونمون اومدن و ما تو یه نصفه روز کل شهرو گشتیم ، دیروز که برای امتحان ارشد همراه دوستام به یه شهر دور رفتیم و اونجا هم چهار تا از همکلاسیهامونو دیدیم و تو محوطه بزرگ و بسیار زیبای دانشگاه کلی عکس دسته جمعی گرفتیم ، دیشب که من و یکی از همون دوستام رفتیم به پاتوق دخترونه مون و برگشتنی هم کلی تو خیابونای قشنگ و شلوغ شهر با ماشین دور  زدیم . و کلی هم سوژه واسه خنده خودمون و آب کردن دل اونایی که همرامون نیومدن پیدا کردیم .

این روزا من دیگه شوماخری شدم واسه خودم و فقط یه لایی کشیدن و دستی کشیدن مونده که اونم چون از نظر اخلاقی و شخصیتی درست نمی دونم خودم نمی خوام یاد بگیرمقهر . دقت کردین ؟از خود راضی

  نظرات ()
در پایان یک سال پر مخاطره نویسنده: مهدیس - دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠

عاشق خونه خوشگلمونم که با سلیقه خودم پرش کردم . مرسی از دوستای گلم و خاله های مهربونم که مشکل پسندی منو تحمل می کردن و همه جا واسه خرید همراهم میومدن . حالا من و مامی و خونه خوشگلمون به استقبال سال 91 میریم .

  نظرات ()
23 تا شمع فوت شده نویسنده: مهدیس - چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠

آخ که چقدر خوش می گذره وقتی شب تولدت رو توی سفره خونه سنتی/مدرن قشنگ و دنج با دوستات جشن می گیری ...

پی نوشت : دوستای گلم عاشق شور و نشاط و رقصیدن و آواز خوندن دسته جمعیتونم . مخصوصا وقتی تو ماشین تنگ هم نشستیم و خیابونای شهرو می ترکونیم ....

  نظرات ()
عادت می کنیم ... نویسنده: مهدیس - شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠

دومین شبی که تو اتاق جدیدم می خوابم ...

  نظرات ()
وسیله ای برای شناسایی یک موجود ! نویسنده: مهدیس - یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠

بدیش اینه که من معمولا تو چهره اشخاص دقیق نمیشم و به همین علت قیافه آدمایی که یک بار بیشتر ندیدمشون خاطرم نمی مونه . یعنی عمق فاجعه تا اینجاست که ...

 امروز رفته بودم اداره ثبت . رئیس نبود و منو به اتاق معاون راهنمایی کردن .  آقای معاون ضمن انجام کارش از من سوالاتی می پرسید درباره محل تحصیل و رشته تحصیلی و این که چرا دارم از شهر پدریم میرم به شهر مادریم و چرا مادرمو با خودم می برم . اون از مازندرانی ها تعریف کرد و من از گیلانی ها و یه خرده گله هم کردیم و ... بعد طبق روال کارهای اداری منو فرستاد به اتاق های مختلف تا پای برگه هایی که داده بود دستم مهر و امضا جمع کنم .

خلاصه کلکسیون مهر و امضای کارمندان اداره ثبت و بردم که تحویل معاون بدم که دیدم پشت میزش نیست  . همین که از اتاق خالی خارج شدم یکی از اتاق رو به رو داد زد خب چیکار کردی ؟ منم با تعجب که این کیه و از کجا می دونه کارم چیه جواب دادم: دنبال رئیس یا معاون می گردم . ایشون با چشمای گرد شده از شگفتی به همکاران میز رو به رویی اش نگاه کرد و گفت : معاون که خود منم !!!

فکر نمی کنم لازم باشه توضیح بدم چه حالی داشتم وقتی کلیه اشخاص حاضر در صحنه پقی زدن زیر خنده و من تو دلم با خودم می گفتم : الان معاونه با خودش میگه دختره دیوونه است یه ساعت داشتیم درددل می کردیم ده دقیقه هم نشده حالا منو نمی شناسه !!!

گفتم : آخه تو اتاقتون نبودین ...

معاون گفت : یعنی منو فقط  تو اتاقم می شناسی ؟  

و فکر نمی کنم لازم باشه توضیح بدم چه حالی داشتم وقتی با این جمله معاون یاد ضرب المثل (فلانی خر و با پالونش می شناسه) افتادم .

پی نوشت 1 : تصمیم گرفتم از فردا تو چهره هر شخص جدیدی که دیدم اونقدر دقیق بشم که تا عمر دارم یادم نره .

پی نوشت 2 : از فردا خدا به داد برسه .

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »
مطالب اخیر نمودار زندگی روزهای روشن در پایان یک سال پر مخاطره 23 تا شمع فوت شده عادت می کنیم ... وسیله ای برای شناسایی یک موجود ! یه عمریه وعده بیجا میدی یادگاری ماه تو گوش خونه گفته دیگه با پنجره قهره به تو نامه می نویسم
کلمات کلیدی وبلاگ مهندس مهدیس (۱۱)
دوستان من پرژین دنیای من روزمرگی فاتح شدم بدون ویرایش شیطون کوچولو دفتر یادداشتم روزهای به هم ریخته حرفهای پنهانی دلم خط خطی های روزانه خاطرات یک شیمیست رفتی حاجی حاجی مکه فواره ای با آرزوی رود شدن شب های زغال اخته ای من دست نوشته های یک جادوگر عروس فصل برفی از دیار نخل و دریا یادداشت های یک دانشجوی پزشکی یادداشت های یک دختر ترشیده خرده جنایت های زن و شوهری چای گرم شب های امتحان جوراب پاره و انگشت آزاد ترنم افکار و خاطرات من زری و روزهای نامزدی دانشگاه با طعم باران زندگی جدید لی لی عاشق باشیم ؟؟؟ کولی در به در I'm the same فریاد سکوت وای باران ... آفتابگردون سیب من اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من